![]() سلام من سعی میکنم مطالب پر محتوا رو در وبلاگم بگنجونم. عصر ما شاعر اگر داشت هوا بهتر بود.........
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
آبان 1388
مهر 1388 شهریور 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 آرشیو موضوعی
جستجو
پیوندها
شاعران معاصر و ديگر شاعران
استاد كاكائي (شاعر ) مدل مو و آرايش نقشه تهران UPLOAD IMAGES ميهن دانلود سايت بلاگفا حدیث نفس ( احمدک ) کوچ معنی من است لینک باکس اکبر زیباکده آنلاین یادداشت های دختر دست فروش مترو .: قالب ساز :. آمار وبلاگ
افراد آنلاين شما:
بازديدهای شما: RSS
|
صدای تو صدای بال برفی فرشتگان
حرفی به من بزن... من در پناه پنجره ام... با آفتاب رابطه دارم حکایت....... آجر
روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت .
ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد.پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد . مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد . پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند . پسرک گفت:”اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم . “برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم “. مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذر خواهی کرد. برادر پسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گرانقیمتش شد و به راهش ادامه داد . در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند ! خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند . اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند. |+| نوشته شده توسط بهار پائیزی در یکشنبه 3 خرداد1388 ساعت
|