تبليغاتX
صدای تو صدای بال برفی فرشتگان
صدای تو صدای بال برفی فرشتگان
حرفی به من بزن... من در پناه پنجره ام... با آفتاب رابطه دارم
خسته تر از همیشه

خیس خستگی

خسته‌تر از پروانه

سالهاست

گٍردِ رؤیاهای سرخ باغچه‌ی خویش پر می زنم وُ

هنوز غربت تلخ همیشه را،

مزه می کنم

من خسته ام

و هیچ حاجتی به تایید هیچ پروانه ای نیست

کافی ست دگمه‌ی پیراهنِ پریروزم را باز کنی

تا پاره پاره های عریانِ عمرِ هزار پروانه را،

به سوگ بنشینی.

 

من خیسِ خستگی ام

بیا شانه هایت را

بالش خیلِ خستگی هایم کن

شاید شبی

زخمهایم را زمین بگذارم

|+| نوشته شده توسط بهار پائیزی در سه شنبه 5 آبان1388 ساعت |

حکایت....... آجر
Talking حکایت جالب: اثر پاره آجر

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت .
ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد.پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد .
مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد .
پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند .
پسرک گفت:”اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم .
“برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم “.
مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذر خواهی کرد. برادر پسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گرانقیمتش شد و به راهش ادامه داد .
در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند !
خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند .
اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند.
 
 
|+| نوشته شده توسط بهار پائیزی در یکشنبه 3 خرداد1388 ساعت |

چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را

براي اين همه نا باور زوال پرست

|+|

رقص آرام

This is a poem
این شعر توسط یک نوجوان متبلا به سرطان نوشته شده است.
written by a teenager with cancer.

She wants to see how many
people get her poem.
او مایل است بداند چند نفرشعر او را می خوانند.

It is quite the poem. Please pass it on.
این کل شعر اوست. لطفا آنرا برای دیگران هم ارسال کنید.
This
poem was written by a terminally ill young girl in a
New York
Hospital
این شعر را يك دختربسیار جوان در حالی که آخرین روزهای زندگی اش را سپری می کند در بیمارستان نیویورک نگاشته است




S
LOW DANCE
رقص آرام
Have you ever
watched kids

آیا تا به حال به کودکان نگریسته اید

On a merry-go-round?
در حالیکه به بازی "چرخ چرخ" مشغولند؟

Or listened to
the rain

و یا به صدای باران گوش فرا داده اید،

Slapping on the ground?

آن زمان که قطراتش به زمین برخورد می کند؟

Ever followed a
butterfly's erratic flight?

تا بحال بدنبال پروانه ای دویده اید، آن زمان که نامنظم و بی هدف به چپ و راست پرواز می کند؟

Or gazed at the sun into the fading
night?

یا به خورشید رنگ پریده خیره گشته اید، آن زمان که در مغرب فرو می رود؟

You
better slow down.

کمی آرام تر حرکت کنید
Don't dance so
fast.

اینقدر تند و سریع به رقص درنیایید
Time is short.

زمان کوتاه است
The music won't
last

موسیقی بزودی پایان خواهد یافت

Do you run through each day

On the
fly?

آیا روزها را شتابان پشت سر می گذارید؟
When you ask How are you?
آنگاه که از کسی می پرسید حالت چطور است،
Do you hear the
reply?

آیا پاسخ سوال خود را می شنوید؟
When the day is done
هنگامی که روز به پایان می رسد
Do you lie in your
bed

آیا در رختخواب خود دراز می کشید
With the next hundred chores
و اجازه می دهید که صدها کار ناتمام بیهوده و روزمره
Running through
your head?

در کله شما رژه روند؟
You'd better slow down
سرعت خود را کم کنید. کم تر شتاب کنید.
Don't dance so
fast.

اینقدر تند و سریع به رقص در نیایید.
Time is short.
زمان کوتاه است.

The music won't
last. موسیقی دیری نخواهد پائید
Ever told your child,
آیا تا بحال به کودک خود گفته اید،

We'll do it
tomorrow?
"فردا این کار را خواهیم کرد"

And in your haste,
و آنچنان شتابان بوده اید
Not see
his

که نتوانید غم او را در چشمانش ببینید؟
sorrow?

Ever lost touch,
تا بحال آیا بدون تاثری
Let a good
friendship die

اجازه داده اید دوستی ای به پایان رسد،
Cause you never had time
فقط بدان سبب که هرگز وقت کافی ندارید؟
or call
and say,'Hi'
آیا هرگز به کسی تلفن زده اید فقط به این خاطر که به او بگویید: دوست من، سلام؟
You'd better slow down.
حال کمی سرعت خود را کم کنید. کمتر شتاب کنید.
Don't dance
so fast.
اینقدر تند وسریع به رقص درنیایید.
Time is short.
زمان کوتاه است.
The music won't last.موسیقی دیری نخواهد پایید.

When you run so fast to get somewhere
آن زمان که برای رسیدن به مکانی چنان شتابان می دوید،
You
miss half the fun of getting there.
نیمی از لذت راه را بر خود حرام می کنید.
When you worry and hurry
through your day,
آنگاه که روز خود را با نگرانی و عجله بسر می رسانید،
It is like an unopened
gift....
گویی هدیه ای را ناگشوده به کناری می نهید.
Thrown away.

Life is not a
race.
زندگی که یک مسابقه دو نیست!
Do take it slower
کمی آرام گیرید
Hear the
music
به موسیقی گوش بسپارید،
Before the song is over.
پیش از آنکه آوای آن به پایان رسد

 

|+| نوشته شده توسط بهار پائیزی در شنبه 12 اردیبهشت1388 ساعت |


مروري بر آرزوهای ویکتور هوگو براي شما


 

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و
اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد
و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.



همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی
و امیدوام اگر جوان كه هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند
امیدوارم سگی را نوازش کني
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید
.
اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برايت آرزو کنم

 

|+| نوشته شده توسط بهار پائیزی در چهارشنبه 24 مهر1387 ساعت |

لیوان آب


 

لیوان آب

 

استادي در كلاس درس ، ليواني پر از آب به دست گرفت و آن را بالا گرفت كه همه ببينند .

 

بعد از شاگردان پرسيد « به نظر شما وزن اين ليوان چه قدر است ؟ »

 

شاگردان جواب دادند « 50 گرم » ، « 100 گرم » ، « 150 گرم »

 

استاد گفت : « من هم بدون وزن كردن ، نمي دانم دقيقاً وزنش چه قدر است  .

 

اما سئوال من اين است: اگر من ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم چه اتفاقي خواهد

 

 افتاد ؟ » شاگردان گفتند : « هيچ اتفاق نمي افتد » . استاد پرسيد : « خوب اگر يك ساعت

 

 نگه دارم چه اتفاقي مي افتد ؟ » يكي از شاگردان گفت : « دست تان  كم كم درد  مي گيرد

 

  » . « حق با توست . حالا اگر يك روز تمام آن را نگه دارم چه ؟ »

 

شاگرد ديگري جسارتاً گفت : « دست تان بي حس ميشود ، عضلات تان به شدت تحت فشار

 

 قرار مي گيرند و فلج مي شوند و مطمئناً كارتان به بيمارستان خواهد كشيد »  .

 

و همه شاگردان خنديدند . استاد گفت : « خيلي خوب است ، ولي آيا در اين مدت وزن ليوان

 

 تغيير كرده است ؟ »  .  شاگردان جواب دادند  : نـه

 

« پس چه چيز باعث درد و فشار روي عضلات مي شود ؟ در عوض من چه بايد بكنم ؟ »

 

شاگردان گيج شدند ، يكي از آنها گفت « ليوان را زمين بگذاريد » .

 

استاد گفت : دقيقاً ! مشكلات زندگي هم مثل همين است ، اگر آنها را چند دقيقه در  ذهن تان

 

 نگه داريد ، اشكالي ندارد . اگر مدت طولاني تري به آنها فكر كنيد به درد خواهند آمد . اگر

 

 بيشتر از آن نگه شان داريد ، فلج تان مي كنند و ديگر قادر به انجام كاري نخواهيد بود .

 

فكركردن به مشكلات زندگي مهم است ، اما  مهم تر آن است

 

كه در پايان هر روز و پيش از خوابيدن ، آنها  را زمين بگذاريد .

 

به اين ترتيب تحت فشار قرار نمي گيريد  .  هر روز صبح سر حال و قوي بيدار مي شويد و

 

 قادر خواهيد بود از عهده هر مسئله و چالشي كه براي تان پيش آيد بر آييد !

 

 

دوست من ، يادت باشد كه

 

ليوان آب را همين امروز زمين بگذاري

 

زندگي همين است

 

|+| نوشته شده توسط بهار پائیزی در سه شنبه 14 خرداد1387 ساعت |

 

در کوی نیک نامی مارا گذر ندادند

 

گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را

|+| نوشته شده توسط بهار پائیزی در سه شنبه 13 فروردین1387 ساعت |

درک مطلب
در سرزمین قد کوتاهان

 

معیار های سنجش همیشه بر مدار صفر حرکت کرده اند

 

چرا توقف کنم؟...

 

من از عناصر چهار گانه اطاعت میکنم

 

و کار نظامنامه قلبم کار حکومت محلی کوران نیست

 

مرا به زوزه دراز توحش  در عضو جنسی حیوان چکار

 

مرا به حرکت حقیر کرم در خلأ گوشتی چکار 

 

مرا تبار خونی گل ها به زیستن متعهد کرده

 

تبار خونی گل ها میدانید ؟

 

کی میتونه اینو برای من تو دو خط معنی کنه ؟

|+| نوشته شده توسط بهار پائیزی در چهارشنبه 8 اسفند1386 ساعت |

برگ خزان

 

به رهی دیدم برگ خزان،پژمرده ز بیداد زمان کز شاخه جدا بود

 

چو ز گلشن رو کرده نهان در رهگذرش باد خزان چون پیک بلا بود

 

ای برگ ستمدیده پائیزی،آخر تو ز گلشن ز چه بگریزی؟

 

روزی تو هم آن گوشه گلی بودی،دلداده و مدهوش گلی بودی

 

ای عاشق شیدا دلداده رسوا گویمت چرا فسرده ام:

 

در گل نه صفایی،گلشن نه وفایی،جز ستم ز غیر نبرده ام

 

آه.............

 

بار غمش در دل بنشاندم،در ره او من جان بفشاندم

 

تا شد نوگل گلشن زیب چمن

 

رفت آن گل من از دست،با خار و خسی بنشست

 

من ماندم و صد خار ستم زین پیکر بی جان

 

ای تازه گل گلشن:پژمرده شوی چون من

 

هر برگ تو افتد به رهی

                           

                           پژمرده و لرزان

 

 

|+| نوشته شده توسط بهار پائیزی در جمعه 18 آبان1386 ساعت |

  لحظه دیدار  

 

لحظه دیدار نزدیک است ---- باز من دیوانه ام، مستم-- باز میلرزد دلم،

 دستم باز گوئی در جهان دیگری هستم -- های! نخراشی به غفلت گونه

 ام را تیغ-- های!نپریشی صفای زلفکم را دست و آبرویم را نریزی دل

ای نخورده مست

لحظه دیدار نزدیک است

|+| نوشته شده توسط بهار پائیزی در یکشنبه 29 مهر1386 ساعت |

عروسک

خسته ام ز مردمی که نامشان عروسکیست-- مردمی که لحن هر کلامشان عروسکیست

کوک میشود زمان نان و عشق و خوابشان-- کفتر نشسته روی بامشان عروسکیست

بی تفاوت از کنار گل عبور میکنند -- حتم دارم ایل ما مشامشان عروسکیست

من به نام آینه قسم نمیخورم ولی-- چهره های روشن تمامشان عروسکیست

مردمی که اختراع دستشان عروسک است-- زندگی و کوشش و مرامشان عروسکیست

 

 

|+| نوشته شده توسط بهار پائیزی در شنبه 28 مهر1386 ساعت |

به عشق عاشقم

توکه مرا به پرده ها کشیده ای

چگونه ره نبرده ای به راز من

گذشتم از تن تو زانکه در جهان

تنی نبود مقصد نیاز من

اگر به سویت این چنین دویده ام

به عشق عاشقم نه بر وصال تو

به ظلمت شبان بی فروغ من

خیال عشق خوشتر از خیال تو

|+| نوشته شده توسط بهار پائیزی در چهارشنبه 25 مهر1386 ساعت |

زن×××××××××××××××

 نزدیک دورها

زن دم درگاه بود

با بدنی از همیشه.

رفتم نزدیک:

چشم مفصل شد.

حرف بدل شد به پر،به شور،به اشراق.

سایه بدل شد به آفتاب.

 

رفتم قدری در آفتاب بگردم.

دور شدم در اشاره های خوشایند:

رفتم تا وعده گاه کودکی و شن،

تا وسط اشتباه های مفرح،

تا همه چیز های محض.

رفتم نزدیک آب های مصور،

پای درخت شکوفه دار گلابی

با تنه ای از حضور.

نبض می آمیخت با حقایق مرطوب.

حیرت من با درخت قاطی میشد.

دیدم در چند متری ملکوتم.

دیدم قدری گرفته ام.

انسان وقتی دلش گرفت

از پی تدبیر میرود.

من هم رفتم.

 

رفتم تا میز،

تا مزه ماست،تا طراوت سبزی.

آن جا نان بود و استکان و تجرع:

حنجره میسوخت در صراحت ودکا.

 

باز که گشتم،

زن دم درگاه بود

با بدنی از همیشه های جراحت

حنجره جوی آب را

قوطی کنسرو خالی

زخمی میکرد. 

|+| نوشته شده توسط بهار پائیزی در دوشنبه 16 مهر1386 ساعت |

شعر فصل

 پائیز

 

 

از چهره طبيعت افسونكار

 

بر بسته ام دو چشم پر از غم را

 

تا ننگرد نگاه تب آلودم

 

اين جلوه های حسرت و ماتم را

 

پائيز، ای مسافر خاك آلود

 

در دامنت چه چيز نهان داری

 

جز برگ های مرده و خشكيده

 

ديگر چه ثروتی به جهان داری؟

 

جز غم چه می دهد به دل شاعر

 

سنگين غروب تيره و خاموشت؟

 

جز سردی و ملال چه می بخشد

 

بر جان دردمند من آغوشت؟

 

در دامن سكوت غم افزايت

 

اندوه خفته می دهد آزارم

 

آن آرزوی گمشده می رقصد

 

در پرده های مبهم پندارم

 

پائيز، ای سرود خيال انگيز

 

پائيز، ای ترانه محنت بار

 

پائيز، ای تبسم افسرده

 

بر چهره طبيعت افسونكار

 

                                                  

|+| نوشته شده توسط بهار پائیزی در یکشنبه 8 مهر1386 ساعت |

اول من مینویسم

لبخند و سیب

 

توبه من خندیدی وندانستی من به چه دلهره

 

از باغچه همسایه سیب را دزدیم

 

باغبان از پی من تند دوید

 

سیب را دست تو دید

 

غضب آلوده به من کرد نگاه

 

سیب دندانزده از دست تو افتاد به خاک

 

و تو رفتی...

 

وهنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام

 

خش خش پای تو تکرار کنان میدهد آزارم

 

و من اندیشه کنان غرق در این تدبیرم

 

که چرا؟

 

 خانه کوچک ما سیب نداشت...

 

 

|+| نوشته شده توسط بهار پائیزی در شنبه 7 مهر1386 ساعت |