![]() سلام من سعی میکنم مطالب پر محتوا رو در وبلاگم بگنجونم. عصر ما شاعر اگر داشت هوا بهتر بود.........
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
آبان 1388
مهر 1388 شهریور 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 آرشیو موضوعی
جستجو
پیوندها
شاعران معاصر و ديگر شاعران
استاد كاكائي (شاعر ) مدل مو و آرايش نقشه تهران UPLOAD IMAGES ميهن دانلود سايت بلاگفا حدیث نفس ( احمدک ) کوچ معنی من است لینک باکس اکبر زیباکده آنلاین یادداشت های دختر دست فروش مترو .: قالب ساز :. آمار وبلاگ
افراد آنلاين شما:
بازديدهای شما: RSS
|
صدای تو صدای بال برفی فرشتگان
حرفی به من بزن... من در پناه پنجره ام... با آفتاب رابطه دارم خسته تر از همیشه
خیس خستگی خستهتر از پروانه سالهاست گٍردِ رؤیاهای سرخ باغچهی خویش پر می زنم وُ هنوز غربت تلخ همیشه را، مزه می کنم من خسته ام و هیچ حاجتی به تایید هیچ پروانه ای نیست کافی ست دگمهی پیراهنِ پریروزم را باز کنی تا پاره پاره های عریانِ عمرِ هزار پروانه را، به سوگ بنشینی.
من خیسِ خستگی ام بیا شانه هایت را بالش خیلِ خستگی هایم کن شاید شبی زخمهایم را زمین بگذارم |+| نوشته شده توسط بهار پائیزی در سه شنبه 5 آبان1388 ساعت
حکایت....... آجر
روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت .
ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد.پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد . مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد . پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند . پسرک گفت:”اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم . “برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم “. مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذر خواهی کرد. برادر پسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گرانقیمتش شد و به راهش ادامه داد . در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند ! خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند . اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند. |+| نوشته شده توسط بهار پائیزی در یکشنبه 3 خرداد1388 ساعت
چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را
براي اين همه نا باور زوال پرست |+|
رقص آرام
This is a poem این شعر توسط یک نوجوان متبلا به سرطان نوشته شده است. written by a teenager with cancer. She wants to see how many people get her poem. او مایل است بداند چند نفرشعر او را می خوانند. It is quite the poem. Please pass it on. این کل شعر اوست. لطفا آنرا برای دیگران هم ارسال کنید. This poem was written by a terminally ill young girl in a New York Hospital این شعر را يك دختربسیار جوان در حالی که آخرین روزهای زندگی اش را سپری می کند در بیمارستان نیویورک نگاشته است
|+| نوشته شده توسط بهار پائیزی در شنبه 12 اردیبهشت1388 ساعت
مروري بر آرزوهای ویکتور هوگو براي شما
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی، ![]() همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
|+| نوشته شده توسط بهار پائیزی در چهارشنبه 24 مهر1387 ساعت
لیوان آب
لیوان آب
استادي در كلاس درس ، ليواني پر از آب به دست گرفت و آن را بالا گرفت كه همه ببينند .
بعد از شاگردان پرسيد « به نظر شما وزن اين ليوان چه قدر است ؟ » شاگردان جواب دادند « 50 گرم » ، « 100 گرم » ، « 150 گرم » استاد گفت : « من هم بدون وزن كردن ، نمي دانم دقيقاً وزنش چه قدر است . اما سئوال من اين است: اگر من ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم چه اتفاقي خواهد
افتاد ؟ » شاگردان گفتند : « هيچ اتفاق نمي افتد » . استاد پرسيد : « خوب اگر يك ساعت
نگه دارم چه اتفاقي مي افتد ؟ » يكي از شاگردان گفت : « دست تان كم كم درد مي گيرد
» . « حق با توست . حالا اگر يك روز تمام آن را نگه دارم چه ؟ » شاگرد ديگري جسارتاً گفت : « دست تان بي حس ميشود ، عضلات تان به شدت تحت فشار
قرار مي گيرند و فلج مي شوند و مطمئناً كارتان به بيمارستان خواهد كشيد » . و همه شاگردان خنديدند . استاد گفت : « خيلي خوب است ، ولي آيا در اين مدت وزن ليوان
تغيير كرده است ؟ » . شاگردان جواب دادند : نـه « پس چه چيز باعث درد و فشار روي عضلات مي شود ؟ در عوض من چه بايد بكنم ؟ » شاگردان گيج شدند ، يكي از آنها گفت « ليوان را زمين بگذاريد » . استاد گفت : دقيقاً ! مشكلات زندگي هم مثل همين است ، اگر آنها را چند دقيقه در ذهن تان
نگه داريد ، اشكالي ندارد . اگر مدت طولاني تري به آنها فكر كنيد به درد خواهند آمد . اگر
بيشتر از آن نگه شان داريد ، فلج تان مي كنند و ديگر قادر به انجام كاري نخواهيد بود . فكركردن به مشكلات زندگي مهم است ، اما مهم تر آن است كه در پايان هر روز و پيش از خوابيدن ، آنها را زمين بگذاريد . به اين ترتيب تحت فشار قرار نمي گيريد . هر روز صبح سر حال و قوي بيدار مي شويد و
قادر خواهيد بود از عهده هر مسئله و چالشي كه براي تان پيش آيد بر آييد ! دوست من ، يادت باشد كه ليوان آب را همين امروز زمين بگذاري زندگي همين است |+| نوشته شده توسط بهار پائیزی در سه شنبه 14 خرداد1387 ساعت
در کوی نیک نامی مارا گذر ندادند
گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را |+| نوشته شده توسط بهار پائیزی در سه شنبه 13 فروردین1387 ساعت
درک مطلب
در سرزمین قد کوتاهان
معیار های سنجش همیشه بر مدار صفر حرکت کرده اند
چرا توقف کنم؟...
من از عناصر چهار گانه اطاعت میکنم
و کار نظامنامه قلبم کار حکومت محلی کوران نیست
مرا به زوزه دراز توحش در عضو جنسی حیوان چکار
مرا به حرکت حقیر کرم در خلأ گوشتی چکار
مرا تبار خونی گل ها به زیستن متعهد کرده
تبار خونی گل ها میدانید ؟
کی میتونه اینو برای من تو دو خط معنی کنه ؟ |+| نوشته شده توسط بهار پائیزی در چهارشنبه 8 اسفند1386 ساعت
برگ خزان
به رهی دیدم برگ خزان،پژمرده ز بیداد زمان کز شاخه جدا بود
چو ز گلشن رو کرده نهان در رهگذرش باد خزان چون پیک بلا بود
ای برگ ستمدیده پائیزی،آخر تو ز گلشن ز چه بگریزی؟
روزی تو هم آن گوشه گلی بودی،دلداده و مدهوش گلی بودی
ای عاشق شیدا دلداده رسوا گویمت چرا فسرده ام:
در گل نه صفایی،گلشن نه وفایی،جز ستم ز غیر نبرده ام
آه.............
بار غمش در دل بنشاندم،در ره او من جان بفشاندم
تا شد نوگل گلشن زیب چمن
رفت آن گل من از دست،با خار و خسی بنشست
من ماندم و صد خار ستم زین پیکر بی جان
ای تازه گل گلشن:پژمرده شوی چون من
هر برگ تو افتد به رهی
پژمرده و لرزان
|+| نوشته شده توسط بهار پائیزی در جمعه 18 آبان1386 ساعت
لحظه دیدار
لحظه دیدار نزدیک است ---- باز من دیوانه ام، مستم-- باز میلرزد دلم، دستم باز گوئی در جهان دیگری هستم -- های! نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ-- های!نپریشی صفای زلفکم را دست و آبرویم را نریزی دل ای نخورده مست لحظه دیدار نزدیک است |+| نوشته شده توسط بهار پائیزی در یکشنبه 29 مهر1386 ساعت
عروسک خسته ام ز مردمی که نامشان عروسکیست-- مردمی که لحن هر کلامشان عروسکیست کوک میشود زمان نان و عشق و خوابشان-- کفتر نشسته روی بامشان عروسکیست بی تفاوت از کنار گل عبور میکنند -- حتم دارم ایل ما مشامشان عروسکیست من به نام آینه قسم نمیخورم ولی-- چهره های روشن تمامشان عروسکیست مردمی که اختراع دستشان عروسک است-- زندگی و کوشش و مرامشان عروسکیست
|+| نوشته شده توسط بهار پائیزی در شنبه 28 مهر1386 ساعت
به عشق عاشقم
توکه مرا به پرده ها کشیده ای چگونه ره نبرده ای به راز من گذشتم از تن تو زانکه در جهان تنی نبود مقصد نیاز من اگر به سویت این چنین دویده ام به عشق عاشقم نه بر وصال تو به ظلمت شبان بی فروغ من خیال عشق خوشتر از خیال تو |+| نوشته شده توسط بهار پائیزی در چهارشنبه 25 مهر1386 ساعت
زن×××××××××××××××
نزدیک دورها زن دم درگاه بود با بدنی از همیشه. رفتم نزدیک: چشم مفصل شد. حرف بدل شد به پر،به شور،به اشراق. سایه بدل شد به آفتاب.
رفتم قدری در آفتاب بگردم. دور شدم در اشاره های خوشایند: رفتم تا وعده گاه کودکی و شن، تا وسط اشتباه های مفرح، تا همه چیز های محض. رفتم نزدیک آب های مصور، پای درخت شکوفه دار گلابی با تنه ای از حضور. نبض می آمیخت با حقایق مرطوب. حیرت من با درخت قاطی میشد. دیدم در چند متری ملکوتم. دیدم قدری گرفته ام. انسان وقتی دلش گرفت از پی تدبیر میرود. من هم رفتم.
رفتم تا میز، تا مزه ماست،تا طراوت سبزی. آن جا نان بود و استکان و تجرع: حنجره میسوخت در صراحت ودکا.
باز که گشتم، زن دم درگاه بود با بدنی از همیشه های جراحت حنجره جوی آب را قوطی کنسرو خالی زخمی میکرد. |+| نوشته شده توسط بهار پائیزی در دوشنبه 16 مهر1386 ساعت
شعر فصل
پائیز
از چهره طبيعت افسونكار بر بسته ام دو چشم پر از غم را تا ننگرد نگاه تب آلودم اين جلوه های حسرت و ماتم را
پائيز، ای مسافر خاك آلود در دامنت چه چيز نهان داری جز برگ های مرده و خشكيده ديگر چه ثروتی به جهان داری؟ جز غم چه می دهد به دل شاعر سنگين غروب تيره و خاموشت؟ جز سردی و ملال چه می بخشد بر جان دردمند من آغوشت؟ در دامن سكوت غم افزايت اندوه خفته می دهد آزارم آن آرزوی گمشده می رقصد در پرده های مبهم پندارم پائيز، ای سرود خيال انگيز پائيز، ای ترانه محنت بار پائيز، ای تبسم افسرده بر چهره طبيعت افسونكار
|+| نوشته شده توسط بهار پائیزی در یکشنبه 8 مهر1386 ساعت
اول من مینویسم
لبخند و سیب
توبه من خندیدی وندانستی من به چه دلهره
از باغچه همسایه سیب را دزدیم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندانزده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی...
وهنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش پای تو تکرار کنان میدهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این تدبیرم
که چرا؟
خانه کوچک ما سیب نداشت...
|+| نوشته شده توسط بهار پائیزی در شنبه 7 مهر1386 ساعت
|