تبليغاتX
صدای تو صدای بال برفی فرشتگان
صدای تو صدای بال برفی فرشتگان
حرفی به من بزن... من در پناه پنجره ام... با آفتاب رابطه دارم
شاید اون جوری که باید قدرتو من ندونستم

حرفایی بود توی قلبم من نگفتم نتونستم

|+|

میخوام خاطراتمو یادداشت کنم
میخوام برم یه جای دیگه خاطره نویسی کنم

اینو از دختر دست فروش مترو یاد گرفتم

البته قبلاْ یه بار این کار رو کردم - اما بعد پاکشون کردم - چون خیلی از آشناها میخوندش و من نمیتونستم خیلی از واقعیت ها رو بنویسم

آدرسشو به شماها نمیگم

نمیخوام اعتراف هامو آشناها بخونن

فقط دلم میخواد خاطراتمو ثبت کنم تا اگه یه روزی آلزایمر گرفتم بخونمشون و  همه چیز یادم بیاد

یا اگه ناراحت بودم روزای بدتر از اونو مرور کنم و امیدوار بشم و اگه خوشحال بودم همه زندگیمو مرور کنم و خدا رو شکر کنم .

اگه اعترافا و خاطراتم قابل این بود شما هم بخونید حتماْ تو این بلاگ میزارم .

کودکی هام  دنبال من گرده و منو پیدا نمیکنه - من باید برم سراغش

چه کسی بود صدا زد سمااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ؟

|+| نوشته شده توسط بهار پائیزی در یکشنبه 19 مهر1388 ساعت |

 

 

خسته ام

 

 

 

 

.....

|+| نوشته شده توسط بهار پائیزی در جمعه 10 خرداد1387 ساعت |

روز صحرا شد و هر دلشده یاری دارد--- 13 بدر خوش بگذره
 

گرچه او نیست به گلزار گل زیبایی

 

نیست چون من به جهان بلبل خوش آوایی

 

بانگ شیدایی من رفت به هر صحرایی

 

در همه دیر مغان نیست چومن شیدایی

 

خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی

 

روز صحرا شد و هر دلشده یاری دارد

 

هر دلی عشقی و هر عشق بهاری دارد

 

جز دل ما که غم هجر نگاری دارد

 

دل که آیینه شاهیست غباری دارد

 

از خدا میطلبم صحبت روشن رایی

 

گرچه بدنامی ما شهره به هر برزن و کوست

 

زخم دلدار و دل ما سخن سنگ و صبوست

 

خرم آن زخم که هر لحظه مرا مرحم از اوست

 

کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست

 

گشت هر گوشه چشم از غم دل دریایی

 

با من آن مه چه بسا شب که سحر کرد شبان

 

پای آن چشمه که میخواند شباهنگ و شبان

 

بوسه میداد به لب تاش ببوسم دو لبان

 

شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان

 

ورنه پروانه ندارد  به سخن پروایی

 

دست در گردن و آن گردن مینا در دست

 

بوسه بشکست و بدان عهد همه خلق شکست

 

پاسخ پند کسان داد چه هشیار و چه مست

 

سخن از غیر مگو بامن معشوقه پرست

 

کز وی و جام میم نیست ز کس پروایی

|+| نوشته شده توسط بهار پائیزی در سه شنبه 13 فروردین1387 ساعت |

آفتاب میشود

نگاه کن

که غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره آب میشود

چگونه سایه سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب میشود

نگاه کن

تمام هستیم خراب میشود

شراره ای مرا به کام میکشد

مرا به اوج میبرد

مرا به دام میکشد

نگاه کن

تمام آسمان من

پر از شهاب میشود

تو آمدی ز دورها و دورها

ز سرزمین عطرها و نورها

نشانده ای کنون مرا به زورقی

ز عاج ها ،ز ابرها ، بلورها

مرا ببر امید دلنواز من

به شهر شعرها و شورها

به راه پر ستاره میکشانیم

فراتر از ستاره مینشانیم

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چوماهیان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم

چه دور بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه های آسمان

کنون به گوش من دوباره میرسد

صدای تو

صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسیده ام

به کهکشان ، به بیکران ، به جاودان

کنون که آمدیم تا به اوج ها

مرا بشوی با شراب موج ها

مرا بپیچ در حریر بوسه ات

مرا بخواه در شبان دیرپا

مرا دگر رها مکن

مرا از این ستاره ها جدا مکن

نگاه کن که موم شب به راه ما

چگونه قطره قطره آب میشود

سراب دیدگان من

به لای لای گرم تو

لبالب از شراب خواب میشود

نگاه کن

تو میدمی و آفتاب میشود

 

|+| نوشته شده توسط بهار پائیزی در سه شنبه 10 مهر1386 ساعت |