![]() سلام من سعی میکنم مطالب پر محتوا رو در وبلاگم بگنجونم. عصر ما شاعر اگر داشت هوا بهتر بود.........
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
آبان 1388
مهر 1388 شهریور 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 آرشیو موضوعی
جستجو
پیوندها
شاعران معاصر و ديگر شاعران
استاد كاكائي (شاعر ) مدل مو و آرايش نقشه تهران UPLOAD IMAGES ميهن دانلود سايت بلاگفا حدیث نفس ( احمدک ) کوچ معنی من است لینک باکس اکبر زیباکده آنلاین یادداشت های دختر دست فروش مترو .: قالب ساز :. آمار وبلاگ
افراد آنلاين شما:
بازديدهای شما: RSS
|
صدای تو صدای بال برفی فرشتگان
حرفی به من بزن... من در پناه پنجره ام... با آفتاب رابطه دارم ماه پربركت رمضان
خديا تو اين ماه كه گفتي درهاي آسمون و درهاي بهشت بروي ما بنده هاي روسياه بازه ،كمك كن تا بيشتربهت نزديك بشيم و مهمتر از اون ماه هاي بعد از ماه رمضان هم همينطور پايبند به عهد و پيمونمون با توباشيم. هركه شد محرم دل در حرم يار بماند وان که اين کار ندانست در انکار بماند اگر از پرده برون شد دل من عيب مکن شکر ايزد که نه در پرده پندار بماند صوفيان واستدند از گرو مي همه رخت دلق ما بود که در خانه خمار بماند محتسب شيخ شد و فسق خود از ياد ببرد قصه ماست که در هر سر بازار بماند هر مي لعل کز آن دست بلورين ستديم آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت جاودان کس نشنيديم که در کار بماند گشت بيمار که چون چشم تو گردد نرگس شيوه تو نشدش حاصل و بيمار بماند از صداي سخن عشق نديدم خوشتر يادگاري که در اين گنبد دوار بماند داشتم دلقي و صد عيب مرا ميپوشيد خرقه رهن مي و مطرب شد و زنار بماند بر جمال تو چنان صورت چين حيران شد که حديثش همه جا در در و ديوار بماند به تماشاگه زلفش دل حافظ روزي شد که بازآيد و جاويد گرفتار بماند |+| نوشته شده توسط بهار پائیزی در شنبه 16 شهریور1387 ساعت
بخشش
حكايتي از زبان مسيح نقل مي كنند كه بسيار شنيدني است . مي گويند او
اين حكايت را بسيار دوست داشت و در موقعيت هاي مختلف آن را بيان مي كرد
. حكايت اين است :
مردي بود بسيار متمكن و پولدار روزي به كارگراني براي كار در باغش نياز
داشت. بنابراين ، پيشكارش را به ميدان شهر فرستاد تا كارگراني را براي
كار اجير كند . پيشكار رفت و همه ي كارگران موجود در ميدان شهر را اجير
كرد و آورد و آن ها در باغ به كار مشغول شدند . كارگراني كه آن روز در
ميدان نبودند، اين موضوع را شنيدند و آنها نيز آمدند . روز بعد و روزهاي بعد نيز تعدادي ديگر به جمع كارگران اضافه شدند . گرچه اين
كارگران تازه ، غروب بود كه رسيدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نيز
استخدام كرد . شبانگاه ، هنگامي كه خورشيد فرو نشسته بود، او همه ي
كارگران را گرد آورد و به همه ي آنها دستمزدي يكسان داد. بديهي ست
آناني كه از صبح به كار مشغول بودند ، آزرده شدند و گفتنـد : « اين بي انصافي است . چه مي كنيد ، آقا ؟ ما از صبح كار كرده ايم و اينان غروب
رسيدند و بيش از دو ساعت نيست كه كار كرده اند . بعضي ها هم كه چند
دقيقه پيش به ما ملحق شدند . آن ها كه اصلاً كاري نكرده اند » .
مرد ثروتمند خنديد و گفت : « به ديگران كاري نداشته باشيد . آيا آنچه
كه به خود شما داده ام كم بوده است ؟ » كارگران يكصدا گفتند :
« نه ، آنچه كه شما به ما پرداخته ايد ، بيش تر از دستمزد معمولي ما نيز بوده است . با وجود اين ، انصاف نيست كه ايناني كه دير رسيدند و
كاري نكردند ، همان دستمزدي را بگيرند كه ما گرفته ايم » .
مرد دارا گفت
: « من به آنها داده ام زيرا بسيار دارم . من اگر چند برابر اين نيز
بپردازم ، چيزي از دارائي من كم نمي شود . من از استغناي خويش مي بخشم
. شما نگران اين موضوع نباشيد . شما بيش از توقع تان مزد گرفته ايد پس
مقايسه نكنيد . من در ازاي كارشان نيست كه به آنها دستمزد مي دهم ،
بلكه مي دهم چون براي دادن و بخشيدن ، بسيار دارم . من از سر بي نيازي ست كه مي بخشم .»
مسيح گفت : « بعضي ها براي رسيدن به خدا سخت مي كوشند . بعضي ها درست
دم غروب از راه مي رسند . بعضي ها هم وقتي كار تمام شده است ،
پيدايشـان مي شـود .
امـا
همه به يكسان زير چتر لطف و مرحمت الهي قرار مي گيرند .» شما نمي دانيد كه خدا
استحقاق بنده را نمي نگرد ، بلكه دارائي خويش را مي نگرد . او به غناي
خود نگاه مي كند ، نه به كار ما . از غناي ذات الهي ، جز بهشت نمي شكفد
. بايد هم اينگونه باشد . بهشت ، ظهور بي نيازي و غناي خداوند است .
دوزخ را همين خشكه مقدس ها و تنگ نظـرها برپـا داشتـه اند . زيرا اينان
آنقدر بخيل و حسودند كه نمي توانند جز خود را مشمول لطف الهي ببينند . |+| نوشته شده توسط بهار پائیزی در شنبه 9 شهریور1387 ساعت
|