![]() سلام من سعی میکنم مطالب پر محتوا رو در وبلاگم بگنجونم. عصر ما شاعر اگر داشت هوا بهتر بود.........
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
آبان 1388
مهر 1388 شهریور 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 آرشیو موضوعی
جستجو
پیوندها
شاعران معاصر و ديگر شاعران
استاد كاكائي (شاعر ) مدل مو و آرايش نقشه تهران UPLOAD IMAGES ميهن دانلود سايت بلاگفا حدیث نفس ( احمدک ) کوچ معنی من است لینک باکس اکبر زیباکده آنلاین یادداشت های دختر دست فروش مترو .: قالب ساز :. آمار وبلاگ
افراد آنلاين شما:
بازديدهای شما: RSS
|
صدای تو صدای بال برفی فرشتگان
حرفی به من بزن... من در پناه پنجره ام... با آفتاب رابطه دارم
لحظه دیدار
لحظه دیدار نزدیک است ---- باز من دیوانه ام، مستم-- باز میلرزد دلم، دستم باز گوئی در جهان دیگری هستم -- های! نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ-- های!نپریشی صفای زلفکم را دست و آبرویم را نریزی دل ای نخورده مست لحظه دیدار نزدیک است |+| نوشته شده توسط بهار پائیزی در یکشنبه 29 مهر1386 ساعت
عروسک خسته ام ز مردمی که نامشان عروسکیست-- مردمی که لحن هر کلامشان عروسکیست کوک میشود زمان نان و عشق و خوابشان-- کفتر نشسته روی بامشان عروسکیست بی تفاوت از کنار گل عبور میکنند -- حتم دارم ایل ما مشامشان عروسکیست من به نام آینه قسم نمیخورم ولی-- چهره های روشن تمامشان عروسکیست مردمی که اختراع دستشان عروسک است-- زندگی و کوشش و مرامشان عروسکیست
|+| نوشته شده توسط بهار پائیزی در شنبه 28 مهر1386 ساعت
به عشق عاشقم
توکه مرا به پرده ها کشیده ای چگونه ره نبرده ای به راز من گذشتم از تن تو زانکه در جهان تنی نبود مقصد نیاز من اگر به سویت این چنین دویده ام به عشق عاشقم نه بر وصال تو به ظلمت شبان بی فروغ من خیال عشق خوشتر از خیال تو |+| نوشته شده توسط بهار پائیزی در چهارشنبه 25 مهر1386 ساعت
زن×××××××××××××××
نزدیک دورها زن دم درگاه بود با بدنی از همیشه. رفتم نزدیک: چشم مفصل شد. حرف بدل شد به پر،به شور،به اشراق. سایه بدل شد به آفتاب.
رفتم قدری در آفتاب بگردم. دور شدم در اشاره های خوشایند: رفتم تا وعده گاه کودکی و شن، تا وسط اشتباه های مفرح، تا همه چیز های محض. رفتم نزدیک آب های مصور، پای درخت شکوفه دار گلابی با تنه ای از حضور. نبض می آمیخت با حقایق مرطوب. حیرت من با درخت قاطی میشد. دیدم در چند متری ملکوتم. دیدم قدری گرفته ام. انسان وقتی دلش گرفت از پی تدبیر میرود. من هم رفتم.
رفتم تا میز، تا مزه ماست،تا طراوت سبزی. آن جا نان بود و استکان و تجرع: حنجره میسوخت در صراحت ودکا.
باز که گشتم، زن دم درگاه بود با بدنی از همیشه های جراحت حنجره جوی آب را قوطی کنسرو خالی زخمی میکرد. |+| نوشته شده توسط بهار پائیزی در دوشنبه 16 مهر1386 ساعت
شاه عرب
عبادت علی
دستای پینه بسته علی به همراه منه
خونه نشینی علی آتیش به جونم میزنه
تو کوله بار شعر من اسم قشنگ علیه
قافیه تنگ دلم از دل تنگ علیه
تو کوچه های غربتم نشونی از مولا میدن
اهل محل سلاممو جواب سربالا میدن
به من میگن علی کیه؟علی امام عاشقاس
به من میگن علی چیه؟داغ دل شقایقاس
توی نجف یه خونه بود که دیواراش کاگلی بود
اسم صاحب اون خونه مولای مردا علی بود
نصف شبا بلند میشد،یه کیسه داش که برمیداش
خرما و نون و خردنی،هرچی که داش تو اون میزاش
راهیه کوچه ها میشد تا یتیما رو سیر کنه
تا سفره خالیشونو پر از نون و پنیر کنه
شب تا سحر پرسه میزد پس کوچه های کوفه رو
تا پر بارون بکنه باغای بی شکوفه رو
عبادت علی مگه میتونه غیر از این باشه
باید مثل علی بشه هرکی که اهل دین باشه
بعد علی کی میتونه محرم راز من بشه
درد دلم رو گوش کنه تا چاره ساز من بشه
فردا اگه مهدی بیاد دردا رو درمون میکنه
آسمون شهرمونو ستاره بارون میکنه
یا مهدی ادرکنی |+| نوشته شده توسط بهار پائیزی در چهارشنبه 11 مهر1386 ساعت
21 ماه مبارک رمضان--شهادت مولاعلی
حیدر کرار نیم خانه نشینم ولی
همیشه مادرم یاد علی بود
یا علی |+| نوشته شده توسط بهار پائیزی در چهارشنبه 11 مهر1386 ساعت
آفتاب میشود
نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب میشود چگونه سایه سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب میشود نگاه کن تمام هستیم خراب میشود شراره ای مرا به کام میکشد مرا به اوج میبرد مرا به دام میکشد نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب میشود تو آمدی ز دورها و دورها ز سرزمین عطرها و نورها نشانده ای کنون مرا به زورقی ز عاج ها ،ز ابرها ، بلورها مرا ببر امید دلنواز من به شهر شعرها و شورها به راه پر ستاره میکشانیم فراتر از ستاره مینشانیم نگاه کن من از ستاره سوختم لبالب از ستارگان تب شدم چوماهیان سرخ رنگ ساده دل ستاره چین برکه های شب شدم چه دور بود پیش از این زمین ما به این کبود غرفه های آسمان کنون به گوش من دوباره میرسد صدای تو صدای بال برفی فرشتگان نگاه کن که من کجا رسیده ام به کهکشان ، به بیکران ، به جاودان کنون که آمدیم تا به اوج ها مرا بشوی با شراب موج ها مرا بپیچ در حریر بوسه ات مرا بخواه در شبان دیرپا مرا دگر رها مکن مرا از این ستاره ها جدا مکن نگاه کن که موم شب به راه ما چگونه قطره قطره آب میشود سراب دیدگان من به لای لای گرم تو لبالب از شراب خواب میشود نگاه کن تو میدمی و آفتاب میشود
|+| نوشته شده توسط بهار پائیزی در سه شنبه 10 مهر1386 ساعت
گزیده ای از خاطره نگاری مطبوعاتی××××××××
پنجم/محمد تقی بهار(ملک الشعرا):
یکی از غم انگیزترین حوادث زندگی من آن بود که روزی یکی از مجله های ادبی یک قطعه مرا بین شاعران به مسابقه گذاشت. عده زیادی از شاعران جوان و پیر از تهران و شهرستان ها شرکت کرده بودند.من هم برای تفریح از آن استقبال کردم و تحت نام مستعار در این مسابقه شرکت کردم،حال آیا میدانید نتیجه مسابقه چه بود؟... من در آن مسابقه پنجم شده بودم. |+| نوشته شده توسط بهار پائیزی در دوشنبه 9 مهر1386 ساعت
معرفی رمان سمفونی مردگان
واقعاَ شاهکاره--حتماَ بخونیذش سمفونی مردگان برنده جایزه سال ۲۰۰۱ (قبل از هر چیز باید گفت که که سمفونی مردگان یک شاهکاراست) ساعت آقای درستکار بیش از سی سال است که ازکار افتاده،در ساعت پنج و نیم بعدازظهر تیرماه سال۱۳۲۵. ساعت سردرکلیسا سالها پیش از کارافتاده بودو ساعت اورهان را مردی با خود برده است،اما زمان همچنان میگردد و ویرانی به بار می آورد. سمفونی مردگان رمان بسیار ستوده شده عباس معروفی،حکایت شوربختی مردمانی است که مرگی مدام را بر دوش میکشند و در جنون ادامه میابند،دروصف این رمان بسیار نوشته اند و خواهند نوشت،وبا این همه پرسش برخاسته از این متن تا همیشه برپاست،پرسشی که پاسخ در خلوت تک تک مخاطبان را میطلبد:کدامیک از ما آیدینی پیش رو نداشته است،روح هنرمندی که بهکسوت سوجی دیوانه اش درآورده ا یم،به قتلگاهش برده ایم و بااین همه اورا جسته ایم و تنها وتنها درذهن او زنده مانده ایم. کدام یک ازما؟حتماً تو کتابخانه ملی سری به این کتاب بزنید. |+| نوشته شده توسط بهار پائیزی در دوشنبه 9 مهر1386 ساعت
شعر فصل
پائیز
از چهره طبيعت افسونكار بر بسته ام دو چشم پر از غم را تا ننگرد نگاه تب آلودم اين جلوه های حسرت و ماتم را
پائيز، ای مسافر خاك آلود در دامنت چه چيز نهان داری جز برگ های مرده و خشكيده ديگر چه ثروتی به جهان داری؟ جز غم چه می دهد به دل شاعر سنگين غروب تيره و خاموشت؟ جز سردی و ملال چه می بخشد بر جان دردمند من آغوشت؟ در دامن سكوت غم افزايت اندوه خفته می دهد آزارم آن آرزوی گمشده می رقصد در پرده های مبهم پندارم پائيز، ای سرود خيال انگيز پائيز، ای ترانه محنت بار پائيز، ای تبسم افسرده بر چهره طبيعت افسونكار
|+| نوشته شده توسط بهار پائیزی در یکشنبه 8 مهر1386 ساعت
اول من مینویسم
لبخند و سیب
توبه من خندیدی وندانستی من به چه دلهره
از باغچه همسایه سیب را دزدیم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندانزده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی...
وهنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش پای تو تکرار کنان میدهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این تدبیرم
که چرا؟
خانه کوچک ما سیب نداشت...
|+| نوشته شده توسط بهار پائیزی در شنبه 7 مهر1386 ساعت
|